ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
15
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
به ميان قبيلهء نخع رسانيد و در خانهء برادر مالك اشتر پنهان شد . در آنجا شنيد شرطگان در ميان قبيلهء نخع از پى او مىگردند . حجر از آنجا بيرون آمد و به قبيلهء ازد پيوست و نزد ربيعة بن ناجد پنهان شد . تا آنجا كه شرطگان زياد درمانده شدند . پس حجر محمد بن الاشعث را بخواند و از او خواست كه برايش از زياد امان بخواهد و او را نزد معاويه فرستد . محمد بن الاشعث همراه با جرير بن عبد اللّه و حجر بن يزيد و عبد اللّه بن الحارث برادر مالك اشتر بيامدند و از زياد براى او امان خواستند . زياد امان داد . پس حجر را بياوردند . زياد او را به زندان فرستاد و به طلب ياران او برخاست . عمرو بن الحمق به موصل رفت و با رفاعه بن شداد در كوهى در آن نواحى پنهان گرديد . اين خبر را به حاكم موصل ، عبد الرحمان بن عثمان الثقفى معروف به ابن ام الحكم ، خواهرزادهء معاويه ، رسانيدند . او به جانب آن كوه روان شد ، رفاعه [ 1 ] نجات يافت و عمرو گرفتار آمد . ماجراى او به معاويه نوشتند در جواب نوشت كه او با پيكانى كه در دست داشته هفت ضربه به عثمان زده است ، با او چنان كنيد . او به همان دو ضربهء نخستين بمرد . زياد در دستگيرى ياران حجر پاى مىفشرد . قبيصة بن ضبيعة العبسى را كه از ياران حجر بود ، امان داد ، بيامد و به زندانش افكند . قيس بن عباد الشيبانى [ 2 ] ، مردى از افراد قوم خود را كه از اصحاب حجر بود بياورد . زياد او را احضار كرد و از على پرسيد . آن مرد زبان به ثناى على گشود . فرمان داد تا بزنند و به زندانش فرستند . اين قيس بن عباد زنده بود تا آنگاه كه ابن اشعث خروج كرد و او در كوفه به خانهء خود رفت . خبر به حجاج دادند او را دستگير كرد و بكشت . آنگاه زياد به طلب عبد اللّه بن خليفة الطائى كس فرستاد او نيز از اصحاب حجر بود . عبد اللّه پنهان شد ، شرطههاى زياد به خانهاش ريختند و او را گرفتند . خواهرش نوار [ 3 ] قومش را به يارىاش خواند . مردان طى ، حمله آوردند و او را رهانيدند . زياد عدى بن حاتم را كه در مسجد بود ، فراخواند و گفت كه بايد عبد اللّه را تسليم كند . عدى بن حاتم گفت : آيا پسر عم خود را به دست تو دهم تا او را بكشى ؟ به خدا سوگند اگر هم زير پاهايم باشد پاهاى خود را از روى او بر نمىدارم . زياد او را به حبس انداخت . مردم ملامتش كردند كه اين چه كارى بود كه با صحابى رسول خدا و سرور قبيلهء طى ، كردى . گفت : از زندان بيرونش مىآورم بدان شرط كه پسر عمش را از كوفه دور كند و تا من بر مسند حكومت هستم به كوفه نيايد . پس او را آزاد كرد . عدى ، عبد اللّه را گفت كه به جبل طى رود . و عبد اللّه همچنان در آنجا بود تا در گذشت . آنگاه كريم بن عفيف الخثعمى از اصحاب حجر را نزد او آوردند مردان ديگر را نيز آوردند تا شمارشان در زندان به دوازده تن رسيد . پس فرمان به احضار عمرو بن حريث رئيس ربع اهل مدينه و خالد بن عرفطه رئيس ربع تميم و همدان ، و قيس بن الوليد رئيس ربع ربيعه و كنده و ابو بردة بن ابى موسى رئيس ربع مذحج و اسد را داد . اينان رؤساى محلات
--> [ ( 1 ) ] زواعه . [ ( 2 ) ] الشبلى . [ ( 3 ) ] قرار .